................
بياموز...............!
بيشتر و بهتر
و عمل كن...........!
.....................
بگذار باور كنم رسالتم را به انجام رسانده ام .
بياموز...............!
بيشتر و بهتر
و عمل كن...........!
.....................
بگذار باور كنم رسالتم را به انجام رسانده ام .
امشب اولين شب جمعه ي به آرامش رسيدن يكي ديگه از عزيزانمونه؛ دانشجوي جوان بيست و سه ساله اي كه در حادثه دلخراش رانندگي در مسير صالح شهر ـ شوشتر به كما رفت و پس از بيست و دو روز به ديار باقي شتافت . جوان مؤمني كه فضائل اخلاقيش بر كسي از آشنايانش پوشيده نيست.............آدما گاهي اوقات خيلي بزرگ ميشن ،اونقدر بزرگ كه ديگه تو دنيا جا نميشن ، نه تو دنيا جا ميشن و نه حتي تو خودشون! اينجور موقعها مردن تنها راه به آرامش رسيدنه!................خانواده اين جوان و بسياري از مردم شهر ، طي اين بيست و دو روز خيلي براي بهبوديش دعا كردن ،با وجود نااميدي پزشكان، انقدر براي شفاي اين جوان دست ها به سوي آسمان بلند شده بود كه شايد ذره اي احتمال مرگش نمي رفت، لحظه اي كه خبر فوتش رسيد همه شوكه شده بودن ، شايد خيليها به اين فكر مي كردن كه خانواده اش ممكنه ايمانشون بلرزه و نسبت به دعا بي اعتقاد بشن ............ولي اينطور نشد! مادرش بعد از شنيدن خبر فوت، شروع كرد به سردادن مصيبت شهداي كربلا ! او فرزندان ديگه اش رو دلداري ميداد و اونها رو به صبر بر مصيبت دعوت ميكرد ، البته از مادري كه چندين ساله نماز شبش ترك نشده و تا به حال كسي از زبونش غيبتي، دروغي، ....نشنيده ، چنين رفتاري بعيد نبود . اين بانو، با ايمان محكم خودش همه ي مدعيان ايمان و عرفان رو شرمنده كرده . موندم اين شيرزن چطور به اين مرحله از عرفان رسيده كه تا اين حد راضي به رضاي خداوند شده . و خدا چقدر ازش راضيه كه اونو تفسير آيات خودش در بين بندگانش قرار داده : يا أيتها النفس المطمئنة ،إرجعي إلي ربّك راضيةً مرضيةً..................
.
.
.
.
.
ديرزماني است اراده ام از آرزوهايم عقب مانده است!
خداحافظ اي دشت درد و بلا / خداحافظ اي خاك كرب و بلا
خداحافظ اي جام خوناب عشق / خداحافظ اي معني نابِ عشق
خداحافظ اي جلوه گاه خدا / خداحافظ اي عشق را ناخدا
خداحافظ اي دستهاي رشيد / خداحافظ اي جسمِ پاكِ شهيد
خداحافظ اي شورِ شمشير عشق / پسر چون پدر يك به يك شير عشق
خداحافظ اي جسمها سرنگون / خداحافظ اي چهره ها غرق خون
خداحافظ اي كودك شيرخوار / خداحافظ اي مادر داغدار
خداحافظ اي ظهر پر اضطراب / خداحافظ اي شور ايمان ناب
خداحافظ اي برق شمشيرها / خداحافظ اي بر گلو تيرها
خداحافظ اي افتخار بشر / خداحافظ اي خون تو راهبر
تو اي اسب زخمي خونين / از چه نالاني ، از چه گرياني
ز تو بوي آشنا آيد / مركب سالار شهيداني
بگو آيا ذوالجناحي تو / كين چنين زار و دل پريشاني
تنت زخمي ، كاكلت خونين / صاحبت پس كو ! از چه حيراني
بگو آيا تشنه لب مانده / در ميان اين بزم مهماني
بگو از رزم علي سانش / از توانش ، از تير و پيكانش
از آن شير بيشه ي غيرت / كآتش افكنده كوفه بر جانش
بگو اي اسب دل افسرده / او به جنگ آمد يا به مهماني؟
خسته شده ام............نه از تدريس.............كه تدريس كردن را عاشقانه دوست دارم .............خسته شده ام از اينكه بايد شوق يادگيري را هم من در دانش آموزانم ايجاد كنم ................گاه مي انديشم كاش ميشد تنها براي كساني تدريس كرد كه خود مشتاق يادگيري اند..............ولي باز به خود نهيب مي زنم كه مگر معلمي شغل انبياء نيست ! مگر انبياء تنها براي آنان كه مشتاق معارف الهي بودند پيغمبري كردند؟......................هنر معلمي اين است كه كافر ِدرس را مؤمنِ درس كني.............. معلمي يعني اين.
بر شهر علم ، باب محمد نشان ،علي است / ايمان علي است ،اختر هفت آسمان، علي است
گر سيل مشكلات هجوم آورد چه غم / در بحر فتنه كشتي امن و امان، علي است
هم جلوه ي جمال ربوبي است هم جلال / مجموعه ي تمامي اضداد، هان ،علي است
تورات و هم زبور و هم انجيل كامل است / اديان اگر تمام بُوَد جسم ،جان، علي است
موسي عصا به سنگ زد و چشمه شد پديد / سرچشمه ي امامت نورانيان، علي است
عيسي به جسم مردگان روحي دوباره داد / اما شفاي كامل روحانيان علي است
پيغمبران رسول بشارات باري اند / عصّاره ي رسالت پيغمبران ،علي است
عمري است مانده ايم به تفسير (نبتهل) / مولا (محمد) است و يا (مصطفي)، علي است
نهج البلاغه معني و تفسير و خلقت است / روح دميده در تن قرآنيان ، علي است
سردار بدر و خيبر و هم خندق و حُنَين / أعلي ترين شرافت امكانيان ، علي است
آن شير حق كه مي زند بر فرقِ ظلم و جور / در هاي هوي معركه ،شمشيرسان ،علي است
مولاي من ! بدون تو اسلام ناقص است / تفسير (أكملتُ لكم) بي گفتمان، علي است
در كلبه ي حقير دلم گنج نام توست / آن را كه تو نداري و ما ميزبان ، علي است
تنها نه ما دخيل به نام تو بسته ايم / ذكر لبان مهدي صاحب زمان ، علي است.
اونقدري كه از نمره دوازده يه دانش آموز ضعيف ذوق مي كنم از هيجده شاگرد زرنگم ذوق نمي كنم ..........اون تلاش كرده خودشو از زير ده كشونده به دو نمره بالاي ده.....ولي اين مي تونست بيست بشه و كم كاري كرده..........فكر مي كنم خدا هم همين حسو نسبت به ما شاگرد ضعيفاش داره و همينقدر از نتايج تلاشهامون خوشحال ميشه و ذوق ميكنه هر چند به چشم شاگرد ممتازا نياد........
مولاي من ! عنايتي....صبرم شده تمام
يك عمر ندبه خوانده ام ، واي ار شود مدام
خورشيد عمر من به زوالش رسيده است
مولا ! بقاي عمرتان ! عمر تو مستدام
كينه اي نيستم ولي دلم نمي خواهد هر دستي كه به اسم دوستي به طرفم دراز شد را در دست بگيرم........ خصوصاً دستاني كه باور دارم از جنس چُدند هر چند سالهاست در زير دست كشي مخملين پنهان شده اند.....
جز آيين شيران بلد نيستم
به جز حبّ ايران بلد نيستم
و ايمان ،كنون،عشقِ ايرانم است
جز اين دين و ايمان بلد نيستم
ديده به ديدار تو روشن نشد
ياري تو سهم دل من نشد
بستر خواب و سخن از انتظار !!!!!
رفتن من باب رسيدن نشد.......
يه فيلم رو چند بار مي توني ببيني بدون اينكه ازش خسته بشي ؟ يه كتاب رو چي؟ چند بار ميتوني بخونيش بدون اينكه ازش دلزده بشي ؟........چرا ما از بعضي چيزا زود خسته مي شيم ولي از بعضي ديگه نه ؟ حتي تو مسائل مذهبي هم همينطوره ها ؛بعضيا يه نماز يا دعاي مخصوص رو تمام طول عمرشون مي خونن بدون اينكه ازش خسته بشن ولي بعضياي ديگه حوصله خوندن همين نمازهاي يوميه شون رو هم ندارن ! ....... اصلاً كدوم تكرارها براي ما خسته كننده است و كدوم تكرارها خسته كننده نيست ؟........من فكر مي كنم تكرار مسائل غير ضروري ،به مرورخسته كننده ميشه ولي ما اگه به ضرورت يه مسئله پي برديم و نسبت بهش احساس نياز كرديم ديگه از تكرارش خسته نمي شيم...............براي همينه كه پيامبران هيچ وقت از تكرار كتاب مقدسشون در جهت ارشاد ديگران خسته نشدن و ايمان آورندگان به اون پيامبران هم هرگز نسبت به كتاب مقدس و اعمال عباديشون چنين احساسي پيدا نكردن.............. و براي همينه كه معلما هم چند كتاب مخصوص رو ، تو تمام طول عمرشون ،هر روز و شايد روزي چند بار سر كلاسهاشون تكرار و تدريس مي كنند ولي كم اتفاق مي افته كه از اين تكرار خسته بشن ........
واي از اين واژه هاي سرد بي احساس
واي از اين بيت هاي زوركي هموزن
واي از شعري كه از مفهوم خالي شد
بي بها،بي ارج،بي هويت و بي وزن
كاشكي آتش بگيرد دفتر شعرم
واژه هايم گرم و داغ و آتشين گردد
تا كه از خاكستر اين شعرِ دلمرده
مصرعي،بيتي،كلامي، واژه اي حتي وزين گردد.
باز هم اين جمعه هاي بي حضور تو
باز هم اين روزهاي سرد تنهايي
باز هم گلهاي اميدي كه پژمردند
تشنه لب در يك غروبِ ناشكيبايي
فكر مي كنيد اگه مغز آدما هم وقتي گرسنه بود مثل شكمشون صداش در مي اومد دنيا چه شكلي مي شد ؟!!!!............عــــــــــــــــــالي مي شد مگه نه!
اما از بدبختيه آدما مغزشون بي دليل نجابت به خرج ميده و شكمشون زيادي بي حياست........همه همه همه بدبختي آدما هم از همين جاست......!!!!!!!
اين سروده ام رو به مناسبت آغاز سال تحصيلي جديد تقديم مي كنم به همه دانش آموزاي خوبم :
پر مي كشم ز شوق تو و پر گشودنت / از اشتياق درس و كتابت ز ديدنت
از بوي ماه مهر ، زعطر كتاب نو / سرشار مي شوم ز براي سرودنت
تو، يك نهال مقدس به باغِ دانش و علم / من باغبان، محو تو و قد كشيدنت
ققنوس پرگشوده بر آتش منم، ببين / خاكستر من است كنون بال رفتنت
من در كنار تخته سياه و تو پشت ميز / قد قامتم به پا و تشهد ،نشستنت
در مسجدِ كلاس به وقت اذانِ زنگ / نيت نما ، نماز تو فهم و شنيدنت
بر بال ناز ملائك تو پا گذار باز / مشتاقم از براي عروجت ، رسيدنت
دقت كرديد گاهي اوقات چقدر برنامه ريزي مي كنيم و به خودمون قول مي ديم كه فلان دعا رو بخونيم ولي وقتش كه برسه چندان ميلي به اين كار در خودمون احساس نمي كنيم ! فكر مي كنيد دليلش چي ميتونه باشه ؟ من يه دوستي دارم خيلي آدم دقيقيه ، گاهي اوقات به نكته هاي جالبي اشاره مي كنه ؛ اون ميگه : فرض كن شما با يه فرد غريبه روبرو بشي آيا ميتوني بشيني راحت باهاش حرف بزني و درد دل كني و اميدوار باشي كه اون دركت ميكنه وتا جايي كه دستش برسه گرهي از كارت باز ميكنه ؟ قطعاً جواب هممون منفيه! تو حالت عادي ما تا فردي رو نشناسيم و باهاش ارتباط روحي برقرار نكنيم نمي تونيم راحت باهاش حرف بزنيم و ازش انتظار كمك داشته باشيم يا حتي از حرف زدن باهاش لذت ببريم ، پس وقتي نمي تونيم راحت با خدا حرف بزنيم وقتي از حرف زدنش باهاش لذت نمي بريم لابد خدا رو نشناختيم........واقعيتيه...... ما اگه خدا رو مي شناختيم ،اگه به عظمتش پي مي برديم، اگه به مهربونياش پي مي برديم ، اگه زيباييش رو درك مي كرديم مگه مي شد دلمون نخواد بشينيم و باهاش حرف بزنيم ، مگه مي شد از حرف زدن باهاش لذت نبريم ، مگه مي شد..........
مطلب ديگه اينكه ؛ گاهي بعضي از ماها انقدر درد داريم ، انقدر احساس تنهايي و بي كسي مي كنيم كه گاهي درقطار يا اتوبوس ، در اتاق انتظار يه مطب يا راهروي يه اداره ، سر صحبتو با هر كسي كه از راه مي رسه باز ميكنيم به اميد اينكه يه راه حلي بهمون پيشنهاد بده يا حتي اگه هيچ كاري هم نتونه بكنه فقط به حرفمون گوش بده، دركمون كنه و باهامون احساس همدردي كنه ! تو اون لحظات همين هم واسه ما لذت بخشه......پس وقتي ما ميلي به دعا كردن نداريم يه دليل عمده اش اينه كه ما درد نداريم ! به مرداري كه دنيا جلومون گذاشته راضي هستيم ، بيشتر نمي خوايم ، آرزوهاي بزرگ نداريم ، واسه آرزوهامون تو حالت اضطرار قرار نمي گيريم........... ديدين كسي كه عزيزي تو بيمارستان داره و دكترا ازش قطع اميد كردن ! ديدين چطوري دعا ميكنه ! چطوري دست به دامن خدا و پيغمبر و ائمه ميشه ! چطوري با همه وجودش خدا رو صدا ميزنه ! اون رسيده به حالت اضطرار ، رسيده به احساس تنهايي و بي كسي ، رسيده به حسي كه ميدونه كاري از دست كسي برنمياد ، نه از دست دكتر نه از دست دارو، نه از دست هيچ كس و هيچ چيز ديگه اي......اون فرد تو اون لحظات خدا رو با تمام وجودش حس مي كنه ، عظمتش رو درك ميكنه........در نتيجه حرف زدن با خدا بهش آرامش ميده ،از حرف زدن با خدا لذت مي بره ، ميلش خيلي به دعا ميكشه ، خيلي.......
پس مايي كه از دعا كردن و دعا خوندن لذت نمي بريم يا درد نداريم يا درك نداريم.......اگه دوست نداريم دردهامون ما رو به درك خدا برسونن پس بيايد خودمون اراده كنيم خدا رو پيدا كنيم قبل از اينكه از بي خداموندن دردمون بگيره ، قبل از اينكه انقدر از يادش ببريم كه ناچار بشيم با بغل دستيمون تو اتوبوس يا هم كوپه ايمون تو قطار درد دل كنيم ، بيايد راه بيفتيم واسه پيدا كردنش ، بهش بگيم برامون حرف بزنه، انقدر حرف بزنه و از خودش برامون بگه تا خوبِ خوب بشناسيمش ،تا ببينمش، تا دركش كنيم .........تا ميلمون بكشه باهاش حرف بزنيم .......تا عاشقش بشيم! ........كار سختي نيست ! خدا تو قرآنش نشسته ، داره حرف ميزنه ، داره راهنمايي ميكنه، داره دل مي بره ، داره دلبري مي كنه .........فقط كافيه يه نگاهي به طاقچه ها و كمدهاي كتابمون بندازيم و گرد و خاكاي رو قرآنش رو كنار بزنيم ، بشينيم و چشماي مهربونش رو تو قرآن ببينيم و دستاي نوازشگرش رو لمس كنيم ...........بيايد قول بديم پاي صحبتهاي قشنگش بشينيم ، انقدر بشينيم تا ياد بگيريم چطوري باهاش حرف بزنيم ، انقدر بشينيم تا از اين حس غريبگي در بيايم ، تا دوستش داشته باشيم ، تا ميلمون بكشه باهاش حرف بزنيم ، تا از حرف زدن باهاش لذت ببريم ........ بيايد به خدا فرصت بديم باهامون صحبت كنه............... بيايد قبل از دعا خوندنمون ، حداقل چند آيه قرآن بخونيم .
من با تمام وجودم به اين جمله شهيد آويني اعتقاد دارم كه ؛ "شهادت مزد خوبان است".......يعني هر چي مي خوام در مورد شهادت بگم يا بنويسم، مي بينم همش تو همين يه جمله خلاصه شده! من تا الان زندگينامه ي خيلي از شهدا رو خوندم و جدّاً به اين نتيجه رسيدم كه آدم تا يه دوره اي (كوتاه يا بلند) تو زندگيش مراحل كمال رو طي نكنه ،شهادت نصيبش نميشه . واقعاً شهادت يه دستمزده ؛ دستمزد آدمايي كه به خاطرش جون كندن، عرق ريختن ، خودسازي كردن، انسان سازي كردن، تو مسير معرفت قد كشيدن ، بزرگ شدن، بزرگتر شدن ، انقدر بزرگ شدن كه ديگه تو خودشون جا نميشدن ، تو دنيا جا نميشدن.......اونا بايد مي رفتن ، رفتن حقشون بود، مزدشون بود ، اگه نمي رفتن دق مي كردن..........و همون قدر هم معتقدم كه مزدِ يه عده ديرتر قراره داده بشه ! چراشو نمي دونم ! ولي مي دونم كه مزد يه عده رو قراره ديرتر بدن؛ همونايي كه با وجود تمام لياقتها نگهشون داشتن.......... شايد واسه اينكه دنياي ما خاكيها خالي از خوبي نشه ، طفليها چه زجري دارن ميكشن ! يه عده شون حتي يه تكه از خودشون رو هم جلو جلو فرستادن بهشت ولي حيف............ شايد خدا دلش به حال ماها سوخته بود ، به حال ما دنياييا........بايد يه عده شونو نگه ميداشت ، بايد يه عده شون ميموندن...............اينا موندن تا ما يادمون نره كه آدما ميتونن از فرشته هاي خدا هم بالاتر برن ، تا يادمون نره كه آدما هنوزم واسه خدا خيلي عزيزن،هنوزم بهترين مخلوقات خدان ، هنوزم شايستگي اينو دارن كه فرشته ها جلوشون سجده كنن............ و هنوزم كه هنوزه آدما انقدر لياقت دارن كه خدا در موردشون با افتخار بگه : " فتبارك الله أحسن الخالقين " .
تا حالا شده مسافر عزيزي داشته باشي ، بهت بگن احتمال داره صبح امروز از راه برسه و تو بعد از نماز صبح راحت سرتو بذاري بخوابي ؟ اصلاً خوابت مياد؟ نه ديگه ، نمي خوابي ، بيدار مي موني ، آماده ميشي ، خونه رو آماده مي كني ، وسايل پذيرايي رو..............امروز جمعه بود! يه مسافر تو راه بود ، يه مسافر احتمال داشت از راه برسه ، يه مسافر خسته شده ديگه از تو راه موندن ، يه مسافر خيلي دلش مي گيره وقتي مي بينه كسي منتظرش نيست ، يه مسافر...............
كوچكتر كه بوديم ، روزگارمان طولاني تر بود ، از صبح كه بيدار مي شديم تا شب كه دوباره مي خوابيديم كُلي طول مي كشيد........روزها طولاني بود خيلي طولاني.......شبها را نمي دانم،مي خوابيدم تا خود صبح......ولي از يك جايي به بعد ،روزگار سرعت گرفت ،روزهايش كوتاه شد و شبهايش كوتاهتر ، حتي ديگر به سال و ماهش هم اعتباري نيست ، از اين در مي آيد و از آن در مي رود .....انگار نمي داند كه آهنگ قدمهايش ،همان لحظه لحظه ي زندگي ماست ، انگار نمي داند عجله كردنهايش ما را خواهد كشت ،انگار نمي داند.........و انگار نمي دانيم بر نخواهد گشت لحظه هايمان و انگار نمي دانيم اين ماييم كه زير قدمهاي روزگار تحليل مي رويم ، كوچك مي شويم ، تمام مي شويم و دوباره .........آه كه انگار نمي داند.......آه كه انگار نمي دانيم !
و آنكه تو را ندارد چه......!
پس وااااااااااااااي بر نداريِ من !
گاهي آنقدر درونمان تاريك است كه از خلوت كردن با خودمان مي ترسيم !
دلم سكوت مي خواهد و آرامشي مطلق........
تا براي يكبار هم كه شده صداي خودم را بشنوم.........
يكي از حسرت هاي من اينه كه چرا صفحه ي زندگي ما، آندو (Ctrl+Z) نداره ! اگه داشت مي تونستيم هر تغييري كه دلمون خواست تو زندگيمون ايجاد كنيم بعد اگه خوشمون نيومد برگرديم و درستش كنيم .....يه آندو مي زديم و همه چي برمي گشت سرجاي اولش ، انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده!!!!!