يه داستان هست تو كتاب عربي چهارم دبيرستان ،حتماً خيلياتون خوندينش ،حيووناي جنگل مبتلا به بيماري طاعون ميشن ،به شير گفته ميشه كه دليل اين بيماري آلوده به گناه شدن يكي از حيووناي جنگله ،نظر بر اين ميشه كه براي رفع بيماري همه ي حيوونا جمع بشن و به گناهايي كه كردن اعتراف كنن،شير و گرگ و.....همه به قتل و جناياتشون اعتراف ميكنن ولي كسي جرئت نميكنه اونا رو محكوم كنه بلكه ازشون تعريف ميكنن ، ولي يه حيوون ساكتِ بي آزار (شما فكركنين اسبه) كه هيچ جنايتي واسه بيان كردن نداره به زور به حرفش ميارن و اون هم اعتراف ميكنه كه يه روز يه علف خشك بي خاصيت كه گوشه ي يه معبد افتاده بود رو خورده، بيان كردن اين اعتراف همان و محكوم به اعدام شدن اون حيوون بخت برگشته همان!!!!!!!!!!اين وسط روباه حرف جالبي ميزنه ميگه: كسي كه قدرتمند باشه كارهاي زشتش هم تأييد ميشه و اون بيچاره اي كه ضعيفه ،دلايلش هم ضعيفه و كاراي خوبش هم زشت و ناجور به حساب مياد!!!!!!
حالا اين داستان ، شده حكايت دنياي اين روزاي ما؛ از يه طرف سلاح شيميايي ميدن به مخالفان دولت سوريه تا رو سر مردم بدبخت سوري خالي كنن، و از يه طرف ديگه دولت سوريه رو به جرم داشتن سلاح شيميايي و استفاده از اون محكوم و تهديد به حمله ميكنن ، حالا شما تصوّر كنين حال اون قربانيان سوري رو كه يكي اومده رو سرشون بمب شيميايي خالي كرده ،بعد يكي ديگه ميخواد بياد به جرم اين قرباني شدن بهشون حمله كنه و لابد دوباره يه چند تا بمب ديگه هم رو سرشون خالي كنه.............آخه اين دنياست كه ما داريم !!!!!!!خدا آخر عاقبت هممون رو ختم به خير كنه !!!!!!